:: به وب سایت گروه مترجمان شاکرین خوش آمدید - ترجمه کلیه متون به 30 زبان زنده دنیا ::
FA | EN | AR
   
گروه مترجمان شاکرین
صفحه اصلي - مقالات - دريافت فايل - انجمن هاي سايت - لينك ها - بخشهاي خبري
جستجو   
فهرست
صفحه اصلي
درباره ما
آشنائي با مدير گروه
اسامی و مشخصات مترجمان
خدمات ما
فرم درخواست ترجمه
نمونه كارهاي انجام شده
مشتريان ما
فهرست قيمتهاي ترجمه متون
فرهنگ لغت
فروشگاه كتاب
بخش كودك و نوجوان
همكاري با گروه مترجمان شاكرين
تبليغات در سايت
مقالات
دريافت فايل
سوال و جواب
انجمن هاي سايت
لينك ها
بخشهاي خبري
تماس با ما
آلبوم تصاوير
جستجو
مناسبت های امروز
آرشیو اخبار
نقشه سایت
آمار
ميهمانان آنلاين: 4
هيچ كاربري آنلاين نيست

تعداد اعضا:69
جديدترين عضو: reyhaaneh
ارسال هاي انجمن
جديدترين ارسال ها
محتوايي براي اين قسمت ايجاد نشده است
پرطرفدارترين موضوعات
محتوايي براي اين قسمت ايجاد نشده است
جديدترين مقالات
دلايل اصلي ...
دلايل اصلي ...
سواد اطلاع...
منابع آزمو...

تبليغات

اطلاعات سایت
بانک اطلاعاتی استفاده شده
   بانک اطلاعات: [97.2 MB]
   Diskspace used: [3.9 MB]

اطلاعات گوناگون
   امکانات: [7]
   اعضا: [69]
   بخش انجمن: [0]
   دریافت فایل: [0]

10 دانلود برتر
  There is no data present yet.

10 لینک برتر
  There is no data present yet.

10 موضوغ برتر انجمن
  There is no data present yet.

10 کاربر برتر

10 خبر برتر

بخش كودك و نوجوان






مقدمه
در کنار خدمات ارايه شده به وسيله  اين گروه، افتخار داريم بخشی را به کودکان و نوجوانان اختصاص دهيم. بنابراين با همکاری دوستانی که در اين زمينه فعاليت دارند، تعدادی از قصه ها ی ايرانی آنها را در اختيار خوانندگان عزيز قرار می دهيم. البته در صورتی که اين آثار مورد توجه ناشران اين حيطه قرار گيرد، آماده همکاری با آنها برای چاپ و نشر آنها هستيم. در اين بخش متن کامل برخی از آثار چاپ شده و خلاصه آثار چاپ نشده را خدمت شما ارايه مي دهيم. علاوه بر آن، مطالب خواندنی و سرگرم کننده و نيز تارگاه های مفيد در زمينه کودکان را نيز معرفی خواهيم کرد که اميدواريم مورد توجه آنها قرار گيرد. در صورتی که شما نيز دارای مطلبی برای کودکان هستيد و مايليد آن را در اين قسمت قرار دهيد، سپاسگزار خواهيم شد آن را برايمان به نشانی
mail@shakerintranslation.com  ارسال نماييد.



شير، سلطان عادل

بر اساس حكايتي از مرزبان نامه

باز آفرين:
سيده مهري كاظمي هريكندي
ويراستار: شعبان آزادي ‌كناري

با تشكر فراوان از تلاش و راهنمايي پدر و مادر عزيزم كه هر چه دارم از آنهاست و پيشنهاد اولية باز‌آفريني آثار كهن فارسي را به من دادند.
 و با تشكر از كمك‌هاي همسر عزيزم در ويراستاري اين اثر
.
تقديم به دخترمان ويدا

پيشگفتار

حفظ آثار ادبي و سپردن اين ميراث گرانبهاي نياكان به نسل هاي بعدي، به ويژه نوجوانان كشورمان، كاري است بسيار ضروري و شايسته، آن هم به زباني ساده و قابل فهم براي اين گروه سني، تا از سرگذشت گذشتگان پند گيرند و در زندگي خود به كار برند.

لذا در بين آثار برجستة كشورمان، كتاب مرزبان نامه، نوشتة مرزبان بن رستم يكي از شاهزادگان طبرستان، بازنوشتة نويسندة اديب و توانا سعدالدين وراويني، براي باز نويسي انتخاب شد، كه درنيمه اول قرن هفتم هجري بين سال‌هاي 617-622 از گويش طبري باستان به زبان پارسي دري به نگارش در‌آمد.

مرزبان نامه از لحاظ شيوة نثرنويسي، پيرو سبك نصرالله منشي مترجم «كليله و دمنه» است، كه درنيمة اول قرن ششم از عربي به فارسي ترجمه شد. شيوة داستان پردازي در اين كتاب، همان شيوة داستان پردازي ايران و هند، يعني بيان پند و اندرز و انتقاد از زبان جانوران و گياهان است، تا نوش‌داروي تلخ نصيحت براي شنوندگان ناگوار نباشد، و فرمانروايان ستمگر وقت، با انتقاد اهل قلم، به شكنجه و آزار آنها نپردازند.

طبق نظر علامه قزويني، مصحح مرزبان نامه، اين كتاب ابتدا به تركي و سپس از تركي به عربي توسط شيخ شهاب‌الدين عربشاه ترجمه شد و نسخة اين ترجمه در سال 1277 هجري در قاهره به چاپ رسيد. مرزبان نامه در سال 1355 به تصحيح آقاي محمد روشن، در سلسله انتشارات بنياد فرهنگ ايران در دو جلد چاپ و منتشر شد. همچنين، خاورشناس نامي «روبن لوي» مرزبان نامه را به زبان انگليسي ترجمه كرده است.

نسخه‌اي كه در بازآفريني اثر مورد استفاده قرار گرفته، تصحيح شدة خطيب رهبر، به همراه معني واژه ها، شرح بيت ها و جمله هاي دشوار توسط اوست، كه توسط انتشارات صفي عليشاه به چاپ رسيده است.

اين اثر، باز آفريني حكايت «داستان» و «دادمه» از باب پنجم مرزبان نامه است.
سيده مهري كاظمي هريكندي و شعبان آزادي كناری بهار 1381

 

به نام خدا

در زمان‌هاي خيلي خيلي قديم، در جنگلي سرسبز، شيري عادل و قوي حكومت مي كرد. او در نوع دوستي و انصاف شهرت داشت و همة حيوانات اين جنگل سرسبز و وسيع، از او اطاعت مي كردند.

وزير سلطان، خرسي قوي و باهوش بود كه فرمان او را به حيوانات جنگل مي‌رساند و به كارهاي سلطان سروسامان مي‌داد.

به جز وزير، دو شغال خوش سخن و نكته‌سنج بودند كه شير خيلي آنها را دوست داشت. او آنها را براي دوستي و همنشيني خود انتخاب كرده بود. شغال بزرگ‌تر «داستان» و شغال كوچك‌تر «دادمه» نام داشت. اين دو شغال هميشه همراه شير بودند و با او غذا مي‌خوردند. آنها مدتي در روستاها در كنار انسان‌ها زندگي كرده بودند، بنابراين براي شير از زندگي انسان‌ها و حيوانات اهلي سخن مي‌گفتند و شير هم در بعضي كارها با آنها مشورت مي‌كرد.

اما وزير خيلي از اين موضوع ناراحت بود، و با خود فكر مي‌كرد: «اگر من وزير هستم پس «داستان» و «دادمه» اينجا چه كاره‌اند؟ همه زحمت‌ها را من مي‌كشم، اما چون آن دو خيلي چرب زبان هستند و قصه‌هاي زيادي مي‌دانند، عزيز و محرم اسرار سلطان شدند.

خرس بيچاره مي‌ترسيد روزي اين دو شغال از او ناراحت شوند و كينة او را به دل بگيرند. يا به او تهمت بزنند، ‌او را از چشم سلطان بياندازند و خود جاي او را بگيرند. خرس دلش مي‌خواست هميشه وزير باقي بماند. به همين خاطر، به جز سلطان، به هيچ كس اعتماد نداشت. چون خيلي حسود و ترسو بود، نمي‌توانست ببيند كسي اين همه به سلطان نزديك باشد. در حالي كه «دادمه» و «داستان» اصلا دلشان نمي‌خواست خرس را ناراحت كنند و به هيچ‌وجه به فكر وزير شدن نبودند. خرس مدت‌ها انتظار كشيد  به دنبال بهانه گشت تا اين دو شغال را از چشم شير بياندازد و خودش تنها دوست و همدم شير باشد.

يك روز شير از شكار برگشت و خيلي خسته بود. او از «داستان» و «دادمه» خواست بنشينند و مثل هميشه براي او قصه بگويند تا بخوابد.

«داستان» مشغول تعريف افسانه‌اي زيبا و طولاني شد. اما قبل از پايان افسانه، شير خوابش برد.

«داستان» با صدايي آرام‌تر افسانه را ادامه مي‌داد كه ناگهان، بادي با صداي بلند از معده و روده او خارج شد و «دادمه» نتوانست جلوي خنده‌اش را بگيرد. او با صداي بلند خنديد و بلافاصله ساكت شد.

«داستان» از خنده بي‌جاي او نگران شد. وقتي ديد شير خواب است، آهسته گفت، «دادمه» چطور مي‌تواني اين‌طور بي‌ادبانه بخندي؟ اين نشان مي‌دهد تو بي‌تربيت هستي. اگر شير بيدار مي‌شد مي‌داني چقدر بد مي‌شد؟ شخصي كه خوابيده است، اختيار دست خودش نيست.

«دادمه» گفت: «اما اگر كسي عيبي نداشته باشد، از خنده ديگران ناراحت نمي شود.

«داستان» گفت: «كسي كه به ديگران مي‌خندد، شخص خود‌پسند و ناداني است كه عيب خود را نمي‌بيند، و از عيب ديگران خوشحال است. اگر كسي ناخواسته اشتباهي بكند و تو به آن بخندي، به نظر مي‌رسد مي گويي خودت هرگز اشتباه نمي كني.

«دادمه» گفت، «حق با شماست. اما خنده اصلا دست خودم نبود. حالا هم كه شير بيدار نشد. پس بهتر است ديگر حرفش را نزنيم، كه كسي متوجه اين مسئله نشود.

«داستان» گفت: «اصلا حرف‌هاي تو را قبول ندارم. تو كه ادعا داري موجود فهميده و با تربيتي هستي و لياقت همنشيني با سلطان را داري، چطور مي‌تواني عذري بياوري كه يك موجود بي ادب و وحشي هم همين كار را مي‌كند. تازه، مي‌گويي حالا كه شير نفهميد ما هم به كسي نگوييم، اين هم اصلا درست نيست. اگر تو شخص روراست ويك رنگي باشي، از اظهار عيب خود جلوي ديگران نمي ترسي. تو بايد به خاطر اشتباه خود عذرخواهي كني، نه اينكه شاد باشي كه كسي متوجه اشتباه تو نشده است.

«دادمه» از نصيحت‌هاي «داستان» خسته شده بود، بنابراين گفت: «خنديدم، جنايت كه نكردم. او يك غلطي كرده و من هم خنديدم، خوب شد تو سلطان نبودي.

در اين لحظه، شير كه در تمام اين مدت خودش را به خواب زده بود، با خشم از جا بلند شد و دستور داد«دادمه» را به زندان بياندازند. به «داستان» هم گفت براي هميشه از آنجا برود و او را تنها بگذارد وقتي«داستان» از پيش شير به خانه برمي‌گشت، به پشت پنچره زندان رفت و به «دادمه» گفت: «دوست عزيز، نيامدم تا با سرزنش و زخم زبان ناراحتي تو را چند برابر كنم، اما بدان بسياري از مشكلات و گرفتاري‌هاي ما به خاطر كم‌حوصلگي و بد‌زباني خودمان است. اگر ناگهان عصباني نمي‌شدي و آن حرف‌هاي زشت را به زبان نمي‌آوردي، اين‌طور نمي‌شد.

«دادمه» گفت: «داستان»، امروز روز خوبي براي من نيست و همش بد مي آورم. برو فردا بيا شايد فردا روز خوش شانسي من باشد. آن موقع فكر چاره مي كنيم.

«داستان» گفت: «دوست من اين حرف‌ها خرافات است. تمام روزهاي خدا مثل هم هستند. اگر كار خوب انجام بدهي، خوب است و اگر كار بد انجام بدهي، بد است. اين هيچ ربطي به خوش شانسي و بد شانسي ندارد. امروز هم تقصير خودت بود كه اين طور شد.

«دادمه» گفت: «بهتر است به اشتباه خود اعتراف كني و از شير بخواهي تو را ببخشد. اگر شير بفهمد كه تو قصد بدي نداشتي، تو را مي‌بخشد.

«دادمه » گفت: «درست است. من اصلا قصد بدي نداشتم. حالا از تو خواهش مي‌كنم نزد شير بروي و هر چه را لازم مي‌داني از جانب من بگويي.

«داستان» دوباره به سمت خانة شير برگشت. زماني رسيد كه شير داشت با خرس صحبت مي‌كرد. «داستان» نمي‌دانست چكار كند. آيا در حضور شير حرف بزند يا نه. بعد از لحظه‌اي دودلي فكر كرد بهتر است حرف بزند. اگر او دوست باشد، وساطت «دادمه» را خواهد كرد و اگر دشمن باشد و بخواهد خودشيريني كند، جوابش را مي‌دهد. اگر حرفي نزد، ديگر نمي‌تواند بعداً  با بدگويي شير را بيشتر عصباني كند.

بنابراين، تصميم گرفت همان جا با شير حرف بزند. اول از شير اجازة سخن گرفت. بعد شير را دعا كرد و گفت، «اي سلطان مهربان!چند لحظه پيش از پشت ديوار زندان مي‌گذشتم، صداي گرية «دادمه» را شنيدم. علت را پرسيدم. گفت كه  تاكنون هرگز به كسي بدي نكردم و بد كسي را هم نخواستم. تمام عمرم دوست و همنشين شير بودم، حالا به خاطر يك حرف زشت، بايد در زندان باشم. بايد زبانم را داغ كنم تا ديگر زبان درازي نكنم.

حالا آمدم تا از شما خواهش كنم او را ببخشيد. همة حيوانات مي‌دانند«دادمه» حيوان خوب و بي‌آزاري است، بنابراين اگر او را ببخشيد، او را بيشتر شرمنده مي‌كنيد و حيوانات ديگر هم بيشتر به شما اعتماد و اطمينان مي‌كنند. البته خودتان بهتر صلاح كار خود را مي‌دانيد.

شير بعد از اينكه حرف هاي«داستان» را شنيد، فكر كرد حيوانا ت كه فرشته‌هاي آسماني نيستند،  مثل همة مردم اشتباه مي‌كنند. تازه، اين دو شغال خيلي بهتر از ديگران هستند. اما هنوز شير جوابي نداده بود كه خرس مداخله كرد و گفت: «سرورم، من نمي‌دانم «دادمه» چه كرده كه در زندان است، اما من از مدت‌ها پيش كينه و بد جنسي را در چشمان او مي‌ديدم. حالا هم او مثل يك مار زخمي است و اگر آزاد شود، حتماً انتقام خواهد گرفت. حيواناتي چون او، بايد اعدام شوند تا درس عبرت ديگران باشد.

«داستان» گفت:« اي خرس، من نمي‌گويم «دادمه» بي‌گناه است. اما او نه كسي را كشته، نه حق كسي را خورده و نه به كسي خيانت كرده كه مستحق مرگ باشد. هر كسي ممكن است  اشتباه ‌كند، پس به نظر شما همة مردم را بايد اعدام كرد و به اين طريق حتي دوستان را هم رنجاند؟ تو خودت هرگز اشتباه نمي‌كني؟ آيا اين حرف شما بيشتر به خاطر حسادت نيست؟

خرس كه فهميد اشتباه كرده و مشتش جلوي اين شغال باهوش باز شده، گفت: «مقصودم اين است كه مبادا «دادمه» كينة سلطان را  به دل گرفته باشد و از اين به بعد به فكر حيله و دشمني باشد. من در كتابي خواندم كه چند جور مردم بدخواه سلطان هستند: اول كسي كه به زندان افتاده باشد. دوم كسي كه خدمت زيادي كرده، اما پاداش نگرفته باشد. سوم كسي كه راز دوست نگه ندارد و به ديگران بازگويد. من مي‌ترسم «دادمه» يكي از اين سه گروه باشد.

«داستان» گفت: «تا جايي كه من مي‌دانم «دادمه» هميشه خدمت كرده و پاداش گرفته است. با دشمنان حاكم دوستي نداشته و از زيان حاكم هيچ سودي نمي‌برد. حالا هم خودش مي‌داند گناهي مرتكب شده و به زندان افتاده است. بنابراين، تو هم در به خطر انداختن او اينقدر تلاش نكن و مطمئن باش او بدتر از ديگران نيست.

شير كه تا آن موقع حرفي نزده بود، گفت: «شما امروز برويد. من در مورد اين موضوع فكر مي‌كنم تا ببينم چه كار مي‌توانم بكنم. فردا نظرم را به شما خواهم گفت.

«داستان» و خرس رفتند و شير را تنها گذاشتند. «داستان» دوباره به پشت پنجره زندان رفت و همة ماجرا را براي «دادمه» تعريف كرد.

«دادمه» گفت: «وقتي كسي به مشكلي برمي‌خورد، مي‌تواند دوست و دشمن خودش را بشناسد. آدم، وقتي خوشحال و خوشبخت است، حتي دشمنان هم مانند دوستان به او محبت مي كنند، مگر ما چه بدي به خرس كرديم؟
«داستان» گفت: «لازم نيست به كسي بدي كني. دو گروه هستند كه بي‌دليل با بعضي‌ها دشمن مي‌شوند. اول، آنهايي كه از ديگران توقع سود دارند، اما چيزي عايدشان نمي شود. دوم، گروهي كه به ديگران حسادت مي كنند و نمي‌توانند موفقيت و شادي آنها را ببينند. من فكر مي‌كنم خرس از دستة دوم باشد. با وجود آن كه خودش وزير است و مقامي به اين مهمي دارد، به ما حسودي مي‌كند.

اما شير، او بعد از رفتن «داستان» و خرس پيش خودش فكر كرد و با خود گفت: «دادمه» در تمام اين مدت هرگز به ما فكر نكرده است. حالا هم گناهي نكرده، او فقط يك اشتباه كوچك كرده است. اصلاً شايد من هم جاي او بودم اين اشتباه را مي‌كردم. تازه خودش به گناهش اعتراف كرد و معذرت خواست، پس بهتر است او را ببخشم. اما اگر حرف‌هاي خرس درست باشد و او اسرار ما را نزد دشمنانمان بگويد چه؟ بهتر است جاسوسي به زندان بفرستم و او را امتحان كنم.

با اين فكر، سلطان روباه را به عنوان زنداني نزد «دادمه» فرستاد.

روباه با آه و ناله وارد زندان شد و به «دادمه» گفت: «آخ كه چه روزگار بدي شده است. حتماً تو را هم بيگناه به زندان انداختند. مرا بيخود كتك زدند و به زندان آوردند. واي كه اين سلطان چقدر ظالم است. گفتند فردا من و تو را اعدام مي‌كنند. مرا مي‌كشند، چون يك كلمه حرف زده‌ام. راستي نگفتي تو را چرا مي‌خواهند بكشند؟

«دادمه» به ياد نصيحت «داستان» افتاد كه مي‌گفت راز گذشته را دوباره به زبان نياور و هرگز درحال ناراحتي و عصبانيت از كسي بدگويي نكن تا خودت را به اين صورت آرام كني. بنابراين گفت: «من گناهي كردم و حالا هم پشيمانم.

روباه هر چه اصرار كرد و از سلطان بد گفت «دادمه» حتي يك كلمه از او  بدگويي ننمود و اسرار سلطان را فاش نكرد. بعد از چند ساعت، روباه را از زندان آزاد كردند. او نزد شير رفت و ماجرا را براي شير تعريف كرد. به اين ترتيب،شير دانست كه «دادمه» هرگز به او خيانت نكرده و از گناه خود هم پشيمان است. بنابراين تصميم گرفت «دادمه» را ببخشد.

فردا صبح «داستان» و خرس به ديدن شير رفتند. شير گفت: «داستان» نظرت در باره «دادمه» چه بود؟«داستان» گفت: «سرورم، «دادمه» گناهي كردة و از كرده خود پشيمان است. بنابراين بخشش او باعث خوشنامي جناب شير خواهد شد. حيوانات جنگل هم به لطف و مهرباني شما اميدوارتر مي‌شوند.

خرس دوباره آتش حسادت در دلش شعله‌ور شد و گفت: «جناب سلطان بخشش يك گناهكار باعث مي شود، ديگران گناه كنند. گناهكار بايد مجازات شود. او بايد كشته شود، تا ديگران عبرت بگيرند.

شير پرسيد، «تو مي‌داني چه كساني را بايد كشت؟

خرس جواب داد. «كسي كه قتلي انجام دهد، يا فتنه و فساد به وجود آورد و يا گناهي بزرگي مثل «دادمه» داشته باشد.

شير پرسيد: «خوب بگو بدانم «دادمه» چه گناه  بزرگي مرتكب شده است؟

خرس با خشم گفت: «معلوم است، به شما خيانت كرده. چه گناهي از اين بدتر؟

شير كه از حرف‌هاي وزير خود بسيار خشمگين شده بود، گفت: «تو اصلاً نمي‌داني او چه كار كرده و ندانسته حكم مي‌دهي. «دادمه» فقط يك اشتباه كوچك كرد و من مي‌دانم چه بود. او فردا آزاد مي شود. تو هم بهتر است حسادت را كنار بگذاري تا با هم دوست و مهربان باشيد.

«داستان» به خانه رفت. خرس هم به سوي خانه حركت كرد. او خيلي ناراحت بود و خودش را سرزنش مي‌كرد و مي‌گفت:«چرا حسودي كردم؟ چرا بدون فكر حرف زدم؟ فردا كه «دادمه» آزاد شد، من چگونه به او نگاه كنم و چگونه دوباره با آن دو روابط دوستانه برقرار كنم؟

خرس دوستي داشت به نام فرخ، كه خرگوشي زرنگ و باهوش بود. خرس هر وقت به مشكلي برمي‌خورد، به ديدن فرخ مي رفت و از او كمك مي‌گرفت. فرخ هم تا جايي كه مي‌توانست خرس را راهنمايي مي‌كرد. بنابراين، خرس تصميم گرفت به سراغ خرگوش برود و با او مشورت كند.

خرس براي مشورت به سراغ فرخ رفت و همة ماجرا را براي او شرح داد و گفت: «دادمه» فردا آزاد مي شود و من نمي‌دانم چگونه به آنها بگويم قصد بدي نداشتم.

خرگوش گفت: «هر كس نسنجيده سخن بگويد و به عاقبت كار فكر نكند، معلوم است كه گرفتار مي شود. تو فكر كردي چون شير از «دادمه» دلگير شده، مي‌تواني از او بدگويي كني و گناه او را بزرگ‌تر جلوه دهي؟ تو خيال مي‌كني شير خودش اصلاً فكر و تدبير ندارد و منتظر است ديگران به او بگويند چه بكند و چه نكند؟

خرس گفت: «مي‌دانم اشتباه كردم. حالا راهي به من نشان بده تا بتوانم آن را جبران كنم، و گرنه آنها تا آخر عمر با من دشمن خواهند بود.

خرگوش گفت: «خوب من نمي‌خواهم تو را سرزنش كنم، چون كار درست نمي شود. حالا خوب گوش كن، برويم و «داستان» را ببينيم و به او بفهمانيم كه مخالفت تو جلوي شير ظاهري بود و گرنه آنها به تو بدي نكردند كه تو دشمن آنها باشي. بايد بگويي حالا هم دوستشان هستي و آن حرف‌ها را جلوي شير گفتي تا او بيشتر حرف بزند وخشم و ناراحتي او از بين برود.

خرس گفت: «اما اگر قبول نكرد و دوباره بيشتر بدگمان شد، چه؟
خرگوش گفت: «نه، مردم آن قدر كه تو فكر مي‌كني، باهوش و زرنگ نيستند. اگر آنها اين همه باهوش بودند، در طول زندگي خود چند بار فريب نمي‌خوردند. حالا چاره‌اي نيست. بايد بروي و بهانه اي بياوري تا آنها حرف‌هاي تو را باور كنند.

خرس گفت: «بله.‌ چاره‌اي جز اين ندارم. خرگوش هم به دنبالش رفت تا اگر لازم شد به او كمك كند.

خرس به خانه «داستان» رفت و مثل كسي كه به كسي  ديگر كمك كرده باشد، گفت: «خوب حالا از من راضي شدي؟

«داستان» گفت: «عجب خرس پررويي هستي. بعد از آن همه بد‌زباني، آمدي و ادعاي دوستي مي‌كني؟

خرس گفت: «ديگر بهتر از اين نمي توانستم به شما خدمت بكنم. «دادمه» گناهي كرد و شير خشمگين شد. اگر من از شما حمايت مي‌كردم،‌ شير بدگمان مي‌شد. تازه اگر من آن حرف ها را نمي‌زدم، تو چطور مي‌توانستي به حرف‌هاي خودت ادامه بدهي، تا شير نظرش عوض شود.

«داستان» گفت: «لازم بود اين همه به «دادمه» تهمت بزني؟

خرس گفت: «اگر هدفم خيانت به «دادمه» بود، مي‌توانستم جلوي تو حرفي نزنم و پشت سر شما شير را تحريك كنم. شرط عقل اين بود كه با تو در نيفتم. آن وقت شما هم به من خوشبين‌تر مي‌شديد.

«داستان» گفت، «همين‌طور است كه مي‌گويي.

خرس گفت: «پس اين بهترين كاري بود كه مي‌توانستم بكنم.

«داستان» وقتي اين حرف‌ها را شنيد، با همه زرنگي‌اش فريب خورد و حرف‌هاي خرس را باور كرد. آنها به همراه خرگوش روانة زندان شدند. «دادمه» وقتي خرس را ديد، روي خود را برگرداند. اما خرس گفت: «من همة حرف‌ها را به «داستان» گفتم و بايد زود برگردم تا شير متوجه دوستي‌ما نشود.

در اين هنگام، «دادمه» را آزاد كردند و به حضور شير آوردند. «دادمه» از سلطان معذرت خواست.

همة فكر مي‌كردند شير اصلاً از گفتگوي بقيه خبر ندارد، اما وقتي خرس با خرگوش مشورت مي‌كرد، كلاغي روي شاخة درخت نشسته بود. او همه چيز را شنيد و براي شير خبر آورد. حالا شير مي‌دانست هيچ كدام از اين حيوانات بدخواه نيستند.

اين بود كه شير پس از كمي فكر كردن، رو به جمع كرد و گفت: «دوستان»، من درخواست شما را پذيرفتم، «دادمه» را بخشيدم و كارش را به او برگرداندم. از صحبت خرس و خرگوش هم خبر دارم. حسودي خرس نزديك بود كار ما را خيلي مشكل‌تر كند. بنابراين، خرس و خرگوش را هم مي‌بخشم، چون هيچ كدام بد مرا نمي‌خواهند. «دادمه» را بخشيدم،‌ با وجود آن  كه مي‌دانم او از ترس زندان و همچنين به خاطر نصيحت‌هاي «داستان» پشيمان شد.

«داستان» هم مي‌خواست دوست و همدم خود را نجات بدهد. خرگوش براي نشان دادن هوش خود، اين حيله را به خرس ياد داد. هركدام از حيوانات عيبي دارند كه ديگران را به دردسر مي‌اندازد. اما قول بدهيد از اين به بعد با هم خوب  مهربان باشيد تا خوشبخت‌تر زندگي كنيد.

همه به انصاف و عدالت شير آفرين گفتند و رفتند تا كينه‌ها را كنار بگذارند و همديگر را دوست بدارند.

پايان

افسانه پسرک بازگير

به روايت: سيده مهري کاظمي هريکندي
ويراستار: شعبان آزادي کناري

به نام خدا

در زمان هاي خيلي خيلي دور, پيرمردي زندگي مي کرد که هميشه به صحرا مي رفت و براي پسر پادشاه باز سفيد شکار مي کرد. او با انعامي که از شاهزاده مي گرفت, زندگي خود, همسر و پسر کوچکش را تامين مي کرد. سال ها به اين ترتيب گذشت تا اين که پيرمرد از دنيا رفت. پسر مرد باز گير وقتي به کوچه مي رفت, بچه ها با او بازي نمي کردند و مي گفتند:«دوست نداريم با بچه يتيم بازي کنيم.

سال ها گذشت. پسر مرد بازگير جواني قوي شد, اما هنوز هم مردم او را مسخره مي کردند و حاضر نبودند با او دوست باشند.

يک روز پسرک که از اين وضع خسته شده بود, به خانه رفت و گفت:«مادر جان, پدر من کي و چکاره بود؟

مادر گفت:پسرم, پدر تو شکارچي بود. او هر روز به صحرا مي رفت, براي شاهزاده باز سفيد شکار مي کرد و با انعامي که از او مي گرفت, زندگي ما مي گذشت.

پسر گفت: خوب مادر, حالا که هيچ کس نمي خواهد با من دوست باشد من هم به صحرا مي روم, باز شکار مي کنم و براي شاهزاده مي برم.

مادر هرچه التماس کرد و گفت که اين کار خطرناک است و تو برای اين کار خيلي جوان هستي, پسر گوش نکرد و به طرف جنگل به راه افتاد. پسرک در جنگل به دنبال باز سفيد مي  گشت که ناگهان پيرمردي نوراني در برابرش ظاهر شد و پرسيد: «پسر جان تک و تنها در جنگل چکار مي کني؟

پسرک گفت: «مي خواهم باز سفيد شکار کنم و براي شاهزاده ببرم.»

پير مرد گفت:«با دست خالي که نمي تواني باز شکار کني. به خانه بر گرد, يک تور ماهيگيري بردار و آن را در برکه پهن کن. وقتي باز براي شکار ماهي به برکه مي آيد, در تور تو گرفتار مي شود، آن وقت تو مي تواني آن را بگيري و ببري.

پسرک به خانه برگشت. يک تور ماهيگيري برداشت, آن را برد و روي برکه پهن کرد. بعد منتظر شد. چند ساعت گذشت تا اين که باز سفيد براي شکار ماهي به برکه آمد و در تور پسرک اسير شد. پسرک آن را گرفت و براي شاهزاده برد. به اين ترتيب پسرک مورد توجه شاهزاده قرار گرفت. اطرافيان پسرک که خيلي به او حسادت مي کردند, به شاهزاده گفتند: «باز سفيد شما يک گربه رقصان مي خواهد!

شاهزاده گفت: «خوب! اين گربه را از کجا مي توانم پيدا کنم؟

آنها گفتند:‌ «معلوم است. همان کسي که باز را آورد, مي تواند گربه رقصان را هم بياورد.»

شاهزاده دستور داد پسرک بازگير را بياورند. پسرک را به حضور شاهزاده آوردند.

شاهزاده گفت: «اين باز سفيد يک گربه رقصان مي خواهد و فقط تو مي تواني آن را بياوري.

پسرک گفت: «بسيار خوب! می روم تا گربه رقصان را پيدا کنم و بياورم.»پسرک به خانه رفت, مقداري آب و غذا برداشت و به طرف جنگل حرکت کرد. وقتي وارد جنگل شد, دوباره همان پير مرد نوراني را ديد.

پير مرد پرسيد: « جوان کجا مي روي؟

پسرک جواب داد: «شاهزاده براي باز سفيدش, گربه رقصان مي خواهد. مي روم گربه رقصان را پيدا کنم و براي او ببرم.

پير مرد گفت:«اما دست خالي که نمي تواني گربه رقصان بگيري. برگرد و از شاهزاده مقداري نقل و نبات و داروي خواب آور بگير. زير فلان درخت که گربه رقصان روي آ ن زندگي مي کند, بريز. وقتي گربه آنها را خورد و خوابيد, مي تواني او را بگيري, در کيسه بگذاري و براي شاهزاده ببري.

پسرک به قصر برگشت. چيزهايي را که پير مرد گفته بود, از شاهزاده گرفت و دوباره راهي جنگل شد. در جنگل آ‌ن را زير درخت, که گربه رقصان روي آن زندگي مي کرد, ريخت و گوشه اي منتظر شد. مدتي گذشت. گربه رقصان آمد. همه آن نقل و نبات و داروي خواب آور را خورد و خيلي زود خوابش برد. پسرک او را گرفت, در کيسه اش گذاشت و براي شاهزاده برد.

آشنايان پسرک دوباره نزد شاهزاده رفتند و گفتند: «قربان، باز سفيد و گربه رقصان شما يک چيز کم دارند.

شاهزاده پرسيد: چه کم دارند؟

آنها گفتند: «يک دايره زنگي جادويي که خود به خود ساز بزند تا گربه شما برقصد.

شاهزاده پرسيد: «خوب اين دايره زنگي که مي گوييد، کجاست؟

گفتند: « کسي که باز سفيد و گربه رقصان را آورد, دايره زنگي جادويي را هم مي تواند بياورد.

شاهزاده دستور داد: «برويد و پسرک باز گير را بياوريد.

پسرک را به حضور شاهزاده آوردند. شاهزاده گفت: «اين باز سفيد و گربه رقصان, دايره زنگي جادويي را مي خواهند تا خود به خود ساز بزند و گربه من برقصد. بايد بروي و آن را برايم بياوري.

پسرک دوباره کمي آب و نان برداشت و راهي جنگل شد. در جنگل با همان پيرمرد روبرو شد.

پير مرد پرسيد: «پسرم اين بار برای چه به جنگل آمدی؟

پسرک جواب داد:«شاهزاده از من دايره زنگی جادويی خواسته است. مي روم آن را پيدا کنم و برايش ببرم.

پير مرد گفت: «پسرم, اين طورکه نمي شود. دايره زنگی جادويي نزد اژدهای آتشخوار است که آن سوی جنگل, در يک غار  زندگي می کند. تو بايد برگردی و از شاهزاده  چند فيل بگيری, آنها را کنار برکه ببری تا با خرطوم های خود مقداری آب بگيرند و آن را درون غار بپاشند. اژدهای آتشخوار از آب می ترسد و فوراً از غار خارج می شود. تو بايد با سرعت وارد غار شوی, دايره زنگی را بر داری و در يک پارچه بپيچی و بياوری.

پسرک برگشت و چند فيل از شاهزاده گرفت و به طرف جنگل رفت و همان کاری را که پيرمرد گفته بود, انجام داد. بعد فوراً وارد غار شد. دايره زنگی را برداشت, در پارچه پيچيد و برای شاهزاده آورد.

اطرافيان حسود پسرک که ديدند او باز هم موفق شد, جان سالم به در برد و  نزد شاهزاده عزيزتر شد, به شاهزاده گفتند: «مي دانيد, باز سفيد, گربه رقصان و دايره زنگی جادويی را دار. اگر عروس زيبايی مانند دختر پادشاه ماچين داشتيد, ديگر هيچ چيز کم نداشتيد.

 نوشته شده توسطadmin در تاريخ جمعه 26 خرداد 1385 - 09:21 · 1769 تعداد بازديد نسخه چاپي

ورود
نام كاربري

رمز عبور



شما هنوز در سايت عضو نشده ايد?
اينجا را انتخاب كنيد تا در سايت عضو شويد .

كلمه عبور خود را فراموش كرده ايد?
كلمه عبور جديدي دريافت نماييد اينجا را انتخا كنيد .
نظرسنجي
سطح ترجمه در ایران چگونه است؟؟؟

عالی

متوسط

ضعیف

براي راي دادن بايد وارد سيستم كاربري خود شويد.

خبرنامه
فقط اعضا
  سیستم راهنما  |  درباره ما 

         کلیه حقوق وب سایت برای گروه مترجمان شاکرین محفوظ میباشد  FA    EN    AR